دیگه بیدارم

متاسفانه وب قبلی بنده یعنی "خوابم میاد" ترکید و الان دیگه بیداریم. ولی شاید بعضی وقتها خوابم بیاد.

دیگه بیدارم

متاسفانه وب قبلی بنده یعنی "خوابم میاد" ترکید و الان دیگه بیداریم. ولی شاید بعضی وقتها خوابم بیاد.

یک پست با چایی فراوان از 1402

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۴۹ ب.ظ

خب حالا که هستید و امتحانات هم احتمالا افتاده عقب. من هم پستهام رو زود زود بزارم. البته اینکارم برای بی‌اعتنایی به حال کشورم نیست. بلکه فقط به خاطر بسته شدن وبلاگ قبلیم و شروع کردن پستهای جدید در سال جدید، میخوام که سریعتر به اون روز برسم.

پس فکر نکنید که بیخیال یا بیفکر یا القاب دیگه‌ای که به فکر تون میرسه هستم. صرفا فقط سرعت خودم رو میبرم جلو.

این پست هم، برگزیده ای از پستهای چای کیسه‌ای وبلاگ خوابم میاد در سال 1402 هست. مثل همیشه اگه خواستید، پست رو بخونید وگرنه هیچ اجباری در خوندن و یاد اوری اون روزگار نیست.

*امسال که ساعت ها رو نکشیدیم. خیلی خوب شده. قبلا، انگار همه چیز دیر میشد، بدون اینکه بخوای. ولی الان انگار همه چیز سر جاشه، بجز زود بیدار شدن. قبلا ها و یا تو پاییز و زمستون، وقتی ساعت 6 یا 7 صبح بیدار میشدی، یکم تاریک بودش وقتی ساعت 8 میشد، هوا تازه روشنتر شده ولی الان انگار مثل کارتون ها داری وسط صبح میری کلاس. خخخ.

 

*فقط اونجای ظرف شستن که تموم کردی و داری یه نفس راحت میکشی، که یهو نفس‌ت قطع میشه. چون پشت سرت رو نگاه کردی و دیدی که در قابلمه یا خود قابلمه رو نشستی:/

و اینجوری یاد میگرید که باید هر از گاهی اون هم وقتی لازمه، پشت سرمون رو یه نگاه بیندازیم.

 

*خیلی وقت پیش که داشتم به صورت خیییییلی ناگهانی تلویزیون، شبکه استانی مون، سهند رو نگاه میکردم.

دیدم داره فیلم چینی های زمان 13 سالگی های من رو میده. البته مال امروزی هاش هم انچنان تغییر نکرده. حالا هرچی، فیلم بزن بزن و پرواز با عناصر سنتی طوری بودش.

کنارش ش زده بود بالای 16 سال، من دقیقا این شکلی بودم که داداش. من خودم. سوم ابتدایی میخوندم. از مدرسه میومدم خونه و در انتظار ناهار، میزدم شبکه دو، فیلم بزن بزن های بروس لی، جکی چان و فیلم چینی های این شکلی میدیدم. چی داری برای خودت میبافی ؟؟

یا من عاشق اینجور فیلم ها بودم یا اینکه برام فرق نمیکرد کی کی رو میزنه :/

 

*فقط اونجای رمان خوندن که نویسنده بالاخره مشخصات کارکتر رو میده مثل رنگ مو. مثلا من تو کتابخانه نیمه شب، شخصیت رو با مو های قرمز تصور کرده بودم که یهو نویسنده گفت مو هاش سیاه. حالا بیا اون رو درست ش کن.

امسال، این کتاب رو دست یه دختری تو مینی بوس خوابگاه مون، دیدم. بهش گفتم خیلی کتاب خوبی و انتخابت درسته :) اون لحظه فقط به این فکر کردم که اگه مشکلی داره، مشکل ش حل بشه.

در مورد انمشین هم یه مشکل دیگه دارم. فقط اونجای انمیشین/ انیمه نگاه کردن که انقدر جذاب و منتظر فصل بعدی هستی که مفهمی کنسل شده و هیچ منبع خاصی برای ادامه‌ش وجود نداره. نه ناولی، نه بازی، هیچی. خودتی و خودت.

مثلا ما چند سال پیش انمیشین لولی راک رو نگاه میکردیم، اخر فصل دو، شخصیت مورد علاقه بنده، خودش رو فدا میکنه و میمیره. اخر فصل دو هم این نوید رو میداد که فصل بعدی در کار هست ولی اون فصل نه تنها نیومد بلکه هیچ کس یا هیچ چیز نیست که بگه خب بعدش چی :"

راستی، انیمه یوری در یخ، بقیه اش اومد؟؟؟

یکی دیگه هم بگم؟ فقط اونجا که یه ساعت مونده به امتحان میفهمی که امتجان هم شفاهی و هم کتبی ولی تو برای کتبی ش اماده بودی.

بدتر شد که. یکی هم شما بگید.

 

*یه خاطره از تمیزکاری دارم برای تون. از من درس بگیرید و تو حین تمیزکاری به مامان تون نگید که مهمون میاد زیر تخت من رو نگاه کنه؟؟ ایش.

اینجوری که روزی مامان من، دوستان همکارش رو دعوت میکنه و طبق معمول همه جا رو تر تمیز میکنیم، وسایل لازم میخریم و یه عصونه ای هم درست میکنیم. خلاصه مهمون ها میاند، پذیرایی انجام میشه. در این حین یکی از مهمون ها پیشنهاد میده که ضبط رو باز کنیم. از شانس هم سی‌دی اهنگ های جدید هم داشتیم ولی چون خیلی وقت بود که ظبط رو باز نکرده بودیم و ذهنم به تمیزی اونجا خظور نکرده بود. یکمی گرد و خاک اونجا مونده بود.

خلاصه ظبط رو باز میکنیم و رقصیم. هیچی، بعد مهمونی. مامانم گفت چرا اونجا رو تمیز نکرده بودی؟؟ من هم گفتم که یادم نبود و کسی هم متوجه ش نمیشد. مامانم تو جواب گفت: نمیشد؟؟ خیلی هم شدند. همه شون چشم دوخته بودند به گرد و خاک اونجا.

هیچی دیگه از این به بعد هر وقت مهمون داشتیم دیگه تا جایی که میتونستم همه جا رو تمیز میکردم.

شما هم پاشید برید زیر تخت ها یا زیر فرش ها رو یه دور دیگه جارو بزنید تا قبل از شما، چشم مهمون بهش نخوره.

***

ممنون از نگاه تون. انگار 1402 روزگار سختی یا پرمشغله‌ای بوده که تو وبلاگ کم پیدا بودم. پستهای این سال خیلی کم اند و خیلی زود وارد 1403 میشیم. البته چند تا پستی مونده که بهم دیگه مربوط اند، به خاطر همین بعضی ها رو یکی میکنم و برای تون، تو یه پست، خیلی شیک و باکلاس تقدیم تون میکنم. 

  • ۰۴/۱۰/۲۳
  • سارا زی زی گولو بلاسم

نظرات  (۵)

  • سهو روشنیان
  • چقدر متن پخش و پلا و پریشونی...
    نویسنده می‌تونه یه هذیان‌نویس قهار بشه...

    پاسخ:
    خب، اره. گفتم که اینها پستهایی کوتاه از وبلاگ قبلیم هست. از اونجایی که فیلتر شده و من هم خیلی هاشون رو دوست دارم، به خاطر همین پستهای کوتاهی که به اسم چای کیسه‌ای مینوشتم رو تو یه پست میزارم. 
    هر ستاره، یه پست کوتاه جدا بوده‌. 
  • چوی زینب دمدمی
  • دلم برای ۰۲ تنگ شده..

    ولی بیشتر از همه برای ۱۴۰۰🥲🥲

    پاسخ:
    من هم همین طور حتی برای ۱۳۰۰ ها هم تنگ میشه:""")
  • چوی زینب دمدمی
  • اونا هم خوب بودن ولی ۱۴۰۰ ها یه چیز دیگه بودن برا من😭😭😭😭😭😭

    پاسخ:
    اخی عزیزم. امیدوارم روزهای خوشی و به یادماندنی ۱۴۰۰ دیگه هم برایت اتفاق بیوفته :*
  • الینا تیزرو
  • جمله گاهی باید و به جا به پشت سرت نگاه کنی رو دوست داشتم..

    وای وای فیلم های جکی جان😂:))

    دلم برای گذشته و بچگیم تنگ شد:)

    پاسخ:
    از این به بعد این جمله مال شماست. خخخ.
    اره، واقعا من هم هروقت تو تلویزیون جکی یا بروس لی میده یاد اون دوران می افتم.
  • الینا تیزرو
  • ماچ بهت🩷

    چه خووب

    پاسخ:
    خواهش مییییکنم :*

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی